ماهان فرشته مهربانیماهان فرشته مهربانی، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

ماه آسمان عشقمون ماهان جون

لالایی شماره 1

پسر گلم مامان اولین بار واست لالایی به زبان محلی شوشتری خوند که زبان پدری باباست ( البته من که شوشتری بلد نیستم همینطور ی لهجه ای می دادم واسه خالی نبودن عریضه ). البته بار اول به عنوان لالایی نخوندم  9 روزه بودی که به سنت پیامبر ختنه شدی وقی مامان جون سعیده داشت پوشکتو عوض می کرد گریه می کردی منم یهو این ترانه رو واست خوندم که ساکت شدی بعد از اون هم هر وقت که می خواستم آرومت کنم یا واست لالایی بگم اینو واست می خوندم . البته اصل ترانه این نیست من خودم اینا رو بهش اضافه کردم. اصل ترانه رو واست تو وبلاگت میزارم نفس مامانی.                 ...
31 ارديبهشت 1393

خونه بابا جون حسن ( بابای مامانی )

فدای گل پسرم بشم خدا چقدر این پسر من آروم و صبوره با اینکه چند روزی از ختنه شدنش می گذره نفس مادر اصلا بی تابی نکرد.   خدایا شکرت. 1393/02/24 امروز ظهر بابا جون حسن و دایی شهاب نصفی از وسایل ( گهواره ، بیبی واش و ... ) و گوسفندی که بابایی واسه عقیقه آقا ماهان گرفته بود رو بردن شوشتر خونه بابا جون حسن تا وقتی ما عصر می رسیم گوسفند رو جلوی پای پسرم بکشن .   من و شما و بابایی و مامان جون سعیده هم بعد از امدن بابایی از اداره اسباب و اثاثیه مون رو جمع کردیم و رفتیم دنبال خاله حدیث و آجی هستی و آجی طناز که باهامون عازم خونه مادر بزرگه شن تا خاله حدیث چند روزی کمک مامان ج...
31 ارديبهشت 1393

ماهان به مرکز بهداشتی درمانی می رود

سلام نفس مامان ، سلام وجودم ، سلام هستی مامان 1393/02/22 امروز روزگی آقا ماهانه و قرار شده به همراه مامان و بابا جون زمان ( بابا خیلی کار داشت و نمی تونست مارو ببره ) و مامان جون سعیده بریم مرکز بهداشتی درمانی تا کوچولوی ناز من تشکیل پرونده تولد بده و چون همکارهای مامان هستن ما سر کیفمون که بیدار شدیم آماده میشیم و بابا جون میاد دنبالمون . ساعت 10 بود که بابا جون امد البته به سفارش من واسه همکارای مرکز بهداشتی درمانی و ستاد بابا جون زحمت کشید و شیرینی خرید که همراه خودمون ببریم. وقتی رسیدیم مامان جون در حال پیاده شدن پاش پیچ خورد و نقش بر زمین شد خدا رحم کرد که اتفاقی واسش نیفتاد. ( معلوم ن...
30 ارديبهشت 1393

سنت شدن

1393/02/21 مامان جون اصرار داشت بنا به سنت پیامبر در 7 روزگی آقا ماهان ختنه بشن ولی به خاطر زردی این امر مهم به 9 روزگی موکول گردید. امروز عصر حدودای ساعت 7:30 مامانی با آقای دکتر قایچ خانی ( مدیر شبکه بهداشت و درمان شهرستان باوی ) { مدیر مامان } تماس گرفت که آقا ماهان به اتفاق مامان جون و خاله منا ( دختر دایی مامانی ) و بابایی جهت ختنه شدن تشریف ببرن مطب ایشون. نه اینکه مامانی و بابایی دل دیدن و شنیدن صدای گریه نفسشون رو نداشتن از خاله منا درخواست کردیم که مامان جون رو در مطب همراهی کنن. البته به عنوان فیلمبردار . مامان واسه آقا ماهان شیر دوشید و با سلام صلوات پسرشو بدرقه کرد. بابا هم که نمی تونست شاهد این صحنه ب...
28 ارديبهشت 1393

غربالگری تیروئید و شنوایی سنجی

1393/02/16 سلام پسر گلـــــــــــــــــــــــــــم مادر به قربانت نفســـــــــــــــــــــــــــــــــم امروز مامانی اول صبح واسه آقا ماهان گلش یکم شیر دوشید که هر وقت نفسش بیدار شد با مامان جون سعیده و بابایی به مرکز بهداشتی درمانی شماره 1 ( 17 شهریور ) بره نه اینکه مامانی درد داشت نمی تونست همراهیتون کنه. روز قبل با خانم بارانی از همکاران سابقم در شبکه بهداشت و درمان مسجدسلیمان که ایشون هم به اهواز منتقل شده بودن و در حال حاضر در قسمت نمونه گیری نوزادان جهت غربالگری تیروئید کار می کردن تماس گرفتم و ازشون خواهش کردم که شما رو سفارشی انجام بدن و معطل نشید . کمتر از 1 ساعت گل پسرم به همراه  مامان جون ...
27 ارديبهشت 1393

زردی فیزیولوژی

1393/02/15 امروز عصر آقا ماهان به نظر کمی زرد میاد .بعد از هماهنگی با زن دایی غزال ( زن دایی محمد ) که پرستار بیمارستان فوق تخصیی ابوذر است و بخش NICU ( مراقبتهای ویژه نوزادن ) کار می کنه مامان جون سعیده و بابایی آقا ماهان رو برای آزمایش و نمونه گیری خون بردن . بله آقا ماهان بیلی روبین خونشون 13 بود و باید زیر مهتابی می رفت. بابایی رفت و وسایل لازم رو واسه گل پسرش گرفت و مهتابی رو بالاخره ساعت 12 شب نصب کرد اما هنوز 5 دقیقه از روشن شدن مهتابی نگذشته بود که مهتابی خاموش شد و دیگه روشن نشد و اعصاب همه رو بخصوص بابایی رو خرد کرد و بابایی هم کلی ناراحت شد و با دلداری های مامان جون بالاخره ساعت 2 شب خوابیدیم. البته چه خوابی 139...
26 ارديبهشت 1393

اولین حمام

1393/02/15 امروز سومین روز تولد آقا ماهان و قرار که مامان جون سعیده آقا ماهان رو حمام بدن . دایی شهاب از اولین حمام پسرم فیلم گرفتن و یادشون نبود ی عکس هم واسه رضای خدا بندازن. این عکس مال دومین حمام شماست یعنی 7 روزگی. اینم گل پسرمون بعد از اولین حمام   رسم جالب خانواده مامان جون سعیده : خانواده مامان جون رسم دارن در روزهای 3-7-10 و 40 روزگی یکی از اقوام که معمولا خاله ها و زن دایی ها با اعلام وقت واسه زائو ی غذای خاص ( خورش مرغ شکم پر با چلو ) درست می کنن و به خانه زائو می فرستن. اطرافیان زائو هم که تو خونه هستن ( وظیفه بر عهده مامان جون سعیده بود ) ی ملحفه به روی سر زائو می اندازن و غذا ها رو با ...
25 ارديبهشت 1393

خونه بابا جون زمان

1393/02/13 امروز شنبه اول هفته است بعد از ویزیت مامانی و آقا ماهان توسط پزشکاشون ساعت 12 مرخص شدیم مامان جون پری گفت چون خونه شما کوچیکه و نمی شه همه اونجا باشیم بهتره که شما بیاین اونجا تا من به پخت و پز و مهمانداری برسم و مامان جون سعیده به مامانی و آقا ماهان کوچولو ماهم بخاطر همه زحماتی که مامان جون قبل از زایمانم کشیده بود قبول کردیم و 5 نفری ( مامانی و بابایی و آقا ماهان به اتفاق دو تا مامان جون ها ) به خونه بابا جون رفتیم . حال مامانی خیلی بد بود . از ی طرف بعد از قطع سرم دچار سردرد شدید شده بودم و از طرفی جای عملم بقدری درد می کرد که نمی تونستم آروم باشم و بی تابی نکنم بابایی هم رفت ی ویلچر اورد و تا در ماشین منو برد . شما...
24 ارديبهشت 1393

اولین روز تولد در بیمارستان

1393/02/12 امروز جمعه است و چند ساعتی بیشتر از تولد گل پسرم بیشتر نمی گذره. بعد از اولین شیر خوردن آقا ماهان ( فیلمشو واست گرفتیم )حدودای ساعت 4 صبح بود که خاله ها رفتن خونه و مامان جون پری پیشمون موند آخه هنوز از آمدن مامان جون سعیده خبری نبود. ساعت 4:30 بود که خاله حدیث آجی طناز رو خوابوند و آمد، به اصرار مامان جون پری رو فرستاد خونه که استراحت کنه و تا ساعت 10:30 که مامان جون سعیده ( از شهرستان ) شرف یاب شدن از من و آقا ماهان گلم مراقبت کرد. با دیدن مامان جون بغضم ترکید و با وجود درد زیادی که داشتم های های گریه رو گذاشتم. ( الهی هیچ زنی بدون حضور مادرش زایمان نکنه و خدا سایه همه مامان بزرگ ها رو برای مامان ها نگه داره...
23 ارديبهشت 1393